تبليغاتX
بیدمشک

بیدمشک

 

 

آن روزها گذشتند . روزهای پیاپی شور و زندگی . روزهایی که بوی امید می داد . لحظه هایی که مرا تا اوج خوشبختی می رساند. آنجا که به ابرها دست می کشیدم و ثانیه هایی که دریای نیلوفر قلبم قد می کشید و می پیچید و به بغض ابرها می رسید اما...

 

حالا من مانده ام و دلتنگی . من مانده ام و دنیایی حرف نگفته . حالا من هستم و خستگی از رکود لحظه های کبود خاطره . انگار گم شده ام در هجوم سکوتی تلخ . انگار از ذهن زمان پاک شده ام و در سیاهی سمج روزهای بی پایان گم .

 

کاش می توانستم از دیار غریبانه دلتنگی هجرت کنم.کاش توان این را داشتم تا مرز رویای سبز با هم بودن پرواز کنم ودر آغوش مهربانی ها جانی تازه بیابم.

 

اما زندگی عوض نمیشود .روی لحظه ها پا می گذارد و می گذرد .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   | 

 

 

وقتی دل ارزش خودش رو از دست بده ، چشمات دیگه اشکی برای ریختن نداشته باشه ... وقتی دیگه قدرت فریاد زدن هم نداشته باشی ... وقتی دیگه هرچی دل تنگت خواسته ، گفته باشی ... وقتی دیگه دفترو قلم هم تنهات گذاشته باشه ... وقتی از درون تمام وجودت یخ بزنه ... وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ بکنی ... وقتی احساس کنی دیگه هیچ کس تورو درک نمی کنه ... وقتی احساس کنی تنها ترین تنها ها هستی ... وقتی باد شمع های روشن اتاقتو خاموش کنه ... چشماتو ببند و از ته دل بخند ... که با هر لبخند ، روحی خاموش جان میگیرد .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   | 

 

 

سلام

حالتون خوبه ؟

مرسی منم خوبم ... سرم شلوخه خیلی کارای دانشگاه خیلی زیاد شده با این وجود دیشب یه سر اومدم  آپ کنم یه عالمه نوشتم برق یه لحظه قطعو وصل شد و همه چی پرید خب چه میشه کرد منم دیدم  حوصله ندارم باقی کارامو انجام  بدم گفتم یه صفای به رنگ بلاگ بدم ...  همین

آقا این بلاگرولینگ برا همه قاطیه ؟ من هرچی لینک دارم با جاش همه آپه   خب چی کنم جلو همشون سه تا نقطه هست دیگه  

به جون سیمین این عکسی که میذارم  گوشه مسنجر خودمم ای مردممممممممممم چرا هیچ کی باورش نمیشه ؟ همه میگن سیمین این تو نیستی اینو از نت پیدا کردی حالا بیا و ثابت کن

اتاقم شده بازار شام  زمین پر شده مقوا  اصلا هم حوصله ندارم دیگه جمع کنم چون فردا دوباره به همون وضع قبله   مامانی خانومی هم یه ریز دعوا می کنه هی میگه این اتاقت رو جمع کن دختر منو حرص میدی با این وضعش

آخی پارسال همین موقع ها بود که می رفتیم پیش خانوم یوسفی خدایی خیلی ماه بود خیلی دوسش داشتم  ... چند وقت پیش بهم گفتن که داداش خانوم یوسفی رو کشتن   فکر کردم دورغه ولی مطمئن شدم که نه واقعا به بدترین وضع ممکن هم کشته شده   بیچاره انقدر هم جوون بود سر دوست و دشمنی جوون مردم روز از بین بردن ای خــــــــــــــدا مردم چرا اینطور شدن ؟ تا الان هم هیچ کی  به خانوم یوسفی نگفته بچه تو کشور غریب چی کنه آخه

غزل خانوم لطف کردن که پونزده شونزده تا سی دی کارتونی برا من آوردن ... میگه سیمین جون شما که دیگه مدرسه نمیرید بعد تو خونه هم که بیکارید اینارو آوردم که خسته نشید میگم مرسی عزیزم ولی والا من اصلا وقت اینو که سرمم بخارونم ندارم بعد تو به من میگی بیکار ؟ بعدش گلم عزیزم من که بچه ی دو ساله نیستم بشینم کارتون نگا کنم خلاصه به زور خودش سی دی هارو جا گذاشته واسه من  منم دلم نمیاد بهش بگم هیچ کدومشون رو ندیدم آخ بچه دلش میشکنه   چی کنم حالا ؟

آقا بعد از قرنی من از یه عطری خیلی خوشم  اومد  و خریدم یعنی من مرده ی این بو شدم ولیییییییی امان از روزی که من از این استفاده کنم چشمام که میشه یه کاسه خون بعدش هی الکی الکی اشک میاد ازش   اصلا هم دلم نمیاد بذارمش کنار چون خیلی دوسش میدارم الان چه باید  کرد ؟

استاد زبانمون یه آقای خیلی خیلی خوبیه فقط یه مشکل اساسی که داره اینکه وقتی حرف میزنه یه عالمه از حروف رو یه جوری وحشتناک خاصی تلفط میکنه ( می دونی از این آدمای که س س میکنه گرفتی چی میگم ؟) بعد ما اصلا سر کلاس نمی فهمیم چی میگه انگلیسی هم که حرف میزنه آخره بدبختیه من به زور میتونم ترجمه کنم ببینم چی میگه

خب من برم بخوابم فردا کلاس دارم خیلی خستم از اون موقع که اومدم دارم کارامو پاسپارتو میکنم  ... یه چیزی راستی من یه حس شدیدا بدی دارم نسبت به کاتر نمی دونم چرا وقتی میگیرمش دستم همه جلوی چشمام میاد که دستم رو بریدم بعدش یه جور خاصی میشم ( همه الان فکر میکنن من دیوونه شدم ) دست خودم نیست خب  وااااااای وقتی فکرشو میکنم مور مور میشم

برم دیگه

بای

 پ.ن : نه مثل اینکه بلاگرولینگ حالش خوب شده ... خانومی شده برا خودمش هاااااااا

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   | 

 

 

آخی فردا اول مهره دلم هیچ چی نشده برای مدرسه تنگ شده ... یادمه اون موقع ها که کوچولو بودم با مامان و تربچه گاهی هم قند عسل میرفتیم برا خرید مدرسه اون فروشندهه رو دیوونه میکردم به خاطر عکس وشکل رو دفترم  ... وقتی هم میومدیم خونه از بس میاوردم نگاشون میکردم دیگه خسته می شدم خودم ،  خب بچه بودم و شوق و ذوق اینکه  کی بالاخره توی اینا مینویسم ... یادمه روز اولی هم که میخواستم برم کلاس اول من و مامان و پسر خاله ( همون سپهر ) رفتیم هیچ وقت اون روزو یادم نمیره تمام مدت وایستاده بود تو صف کنارم که مثلا من گریه نکنم  ... منم در کل اصلا برای نبود مامان اینا تو مدرسه گریه نکردم بر عکس بقیه ی بچه های کلاسمون .... پنج سال ابتدایی روزای خوبی بود ... راهنمایی هم  خوب بود مدرسمون با اینکه یه محیط کاملا مثبت بود یه دونه بچه نبود که سر و گوشش بجنبه ( میدونین که چی میگم ) ولی در کل خیلی خیلی عالی بود  دوران دبیرستان هم با وجود اینکه بد خلقی های خانوم کهایی و بقیه رو تحمل میکردیم و اون یک ماه آخر رو با جون کندن تموم کردیم ( یکی از بچه ها میدونه جریان چیه و  چه بلایی به سرمون آوردن این بچه های بی چشم رومون ) ولی در کل خوش گذشت   بماند که چقدر حق من این وسط خورده شد و من هیچ چی نگفتم  ، گفتم بزار ببینم این خانوم اسمشو نبری که انقدر حرف از عدالت و این چیزا میزنه یه ذره  توجه میکنه دیدم نه بابا  فقط حرفه ! اینم از سه سال دبیرستان اون روز هم رفته بودیم مدرسه با مینا برای گواهی موقت تا مدرک اصلیمو حاضر شه اول که جای مدرسه عوض شده بود رفته بودن یه جای فوق العاده شیک من دهنم باز موند وقتی دیدم این شکلی شده  سه طبقه ی بزرگ به کل در اختیارشونه بعدم که باقی ... گفتم مینا دیدی دوران ببخشید خاک تو سریشون مال ما بود خوش خوشانشون مال سال اولیاست  اینم از سه سال دبیرستان حالا هم که رفتیم دانشگاه یه دو سه سال دیگه هم میام برا دانشگاه اینجور میگیم دیگه حتما ......

این چند روز واقعا جسمی داغون بودم فکر نمی کردم با یه روز روزه گرفتن انقدر خراب بشم و کارم به جاهای باریک باریک بکشه ( نذار بگم باقیشو ) الانم که به سلامتی اینجا تشریف دارم استخونام داره میترکه چشمام انگاری مال خودم نیست از بس می سوزه پدرمو در آورده سرمم که دیگه بدتر از همه ی اینا عصری که داشتم از دانشگاه میومدم تنها بودم( آخه دیگه محمودی نمیاد سراغم و ... ) تو خیابون به زور راه میرفتم چشمام سرخ شده بود همه فکر میکردن من گریه کردم اصلا یک حالی بود ها اومدم خونه دلم میخواست بشینم گریه کنم 

دیگه از چی بگم اها یک عدد تصمیم گرفتم که میخوام عملیش کنم حتما در آینده ی نچندان دور اون روز داشتم دفترچه ی دانشگاهمون رو زیر و رو میکردم دیدم یه رشته داره  به اسم گریم و ماسک کلی خوشم اومد  گفتم حتما وقتی گرافیک رو تموم کردم میرم سراغش خیلی دوست دارم این رشته رو خوبه به نظر شما؟

خب برم بگیرم بخوام فردا کلاس دارم ۸ تا ۱ اصلا هم حال ندارم برم چی می شد فردا نمیرفتم ؟

خدا جون راستی وقت کردی یه سری هم به این طرفا بنداز بابا یکی بهت شدیدا نیاز داره خب !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   | 

 

 از دیروزه هزار مرتبه این صفحه رو باز کردم و یه دو خطی نوشتم و بستمش هی موضوع های مختلف میزنه به ذهنم که در موردش بنویسم .. همش رو هم جمله بندی کردم و حاضر و آماده اما دستم به نوشتن نمی ره ... نمی دونم، دیگه اینجا تازگیشو از دست داده رنگ و بویی نداره دیگه شوق و ذوقی برای نوشتن ندارم از بس رفتم و اومدم دیدم کامنت ها سر ۷ مونده دیگه خسته شدم چرا اینجوری شده ؟ چرا همه ی بلاگر ها حس و حالشون رو از دست دادن ؟  چرا چرا چـــــرا ؟

همش به خودم میگم اینجا رو تعطیل کنم به کل دیگه ننویسم فقط بشم یه خواننده حتی کامنت هم نذارم اما دلم نمیاد میبینم که به خودم قول دادم توی بد ترین شرایط هم که  شده یه نصفه خط باید اینجا بنویسم !

زندگی یه نواخت شده ( البته یه مورد خاص وجود داره که روزی ۲۶ ساعت !! بهش فکر میکنی .. آره  تو رو میگم ... خودت که می دونی ... ) ،  صبح بیدار میشی صبحانتو میخوری میای پای کامی یه چند ساعتی هستی اگر خواستی میخوابی نخواستی هم که هیچ، شب شامتو میخوری کاراتو انجام میدی و ... حالا قبل کارای دانشگاه نبود ولی الان اونم اضافه شده ... دوباره صبح روز بعد هم همین روند رو داره بدون هیچ تغییر ... 

 نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم جوانی ... می تازیم و گردو خاک میکنیم ... زمین زیر  پایمان است و اسیر یک بازی شدیم به اسم غرور ... دیواری را برای پشت سر نهادن ، بلند نمیبینم ... برد باخت رو میشناسیم ؟! آشنایی با شعور ؟ و جدایم با غم ! یا غرق در غرور  ؟! چیزی در ماست که روز و شب آرام نداریم ... چیزی از جنس جستجو .. چیزی مثل خیال یک آرزو ...

بد نوشتم میدونم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |